هي سوت پشت سوت
هي مي زنم خود را به خواب و بي هوا خاموش
در ايستگاه تا به كي متروك ؟!
هي سوت پشت سوت...
چشم بستم تا نبينم ،
مي رود يا مي رسد از راه
قطار تا ابد مايوس...
هي سوت پشت سوت *
* 29 آبانماه 86
پ.ن : يك لحظه ، يك احساس زود گذر ، اين "سوت" را به دلم راند .
باقي لحظه ها نابند ، لحظه هاي زيبايي كه لحظه به لحظه ثبتشان مي كنم.
خودشان مي آيند و به له له ! مي افتم كه زودتر بنگارمشان .
آنها را مي ترسم با كسي قسمتشان كنم ، دلم نمي آيد راستش.