تبليغاتX
ميم.ميم
 
دیگر باران هم که می بارد ٬ دلم پیاده ٬ بی چتر ٬ خیس و بارانی نمی خواهد !
خیس نشوم مبادا ٬ چاله ای پر آب زیر پایم نباشد ٬ روسریت خیس به پیشانیت نچسبد ٬ صدایم می زند ...
خط به خط این اصولهای بی حساب و فرمولهای این اقتصادِ خردِ دست و پا شکسته ٬ خنده دار نیست دیگر ٬ اشکم را در می آورند...
 
از کجا شروع کنم که تو نباشی به قصه ام و کجا تمام کنم که نمانی به غصه ام؟
 
"سری که به هواست" کو ٬ که حالا نگاهم به زمین خیره مانده و تیر می کشد کمرم !؟
کجای تاریخ بود کسی فریاد زد : " آن شب ٬ اِن کَسَرَ ظَهری " ؟
کجای دنیا پلی شکسته ٬ که هر چه مسیر می روم ٬ مقصد ٬ دست به دستم نمی دهد ؟ آخر ٬ نگفته بودی همذات پلی با صفا ؟
مگر چند روز بود اولین نگاه و شرر ٬ به جانم ریخت. و مگر چند روز می شد تا آخر قصه بمانی و تاب بیاوری؟
بیشتر از یک عمر که نمی شد ! زندگی می کردی ...
نان و خرماهای سحرم تمام نشده بود لاکردار ٬ همه اش سیزده تا می شد ٬ به قدر مهلت نحست !
حالا مانده بود تا دانه هایش را تسبیح کنم و ذکرت را چهل بار بگویم .
 
خدایی ٬ خدایم ٬ جدال خدایگان روی این زمینِ ٬ هرگز هیچ نفهم . که نفهمیدی قصدم پریدن بود ٬ فنچِ بی بال و پر...
 
آب به جگر نرساندم که یاد بگیرم شکستن را...نه شیشه شکستن را...که شکستن غرور را...همان که مایه ی مباهاتم بود...
شکر که تنفرت ٬ شاخ و شانه کشید و بازیت را از بر بودم... و تا نوشتی ٬ یاد اسماعیل افتادم ... عجب مغرور بود شبابِ خلیل الله... حتی در مسلخ !
ارزشش را دارد ٬ شکستنش در برابر عظمت عشق ! (حرف از غرور است نه شیشه های رفلکس ! )
 
چون ٬ "آدم"خدای عزت است ٬ "حوا" شده است خدای عظمت . خاطرم باشد سر مشقش را برایت بنویسم خداوندگار ! نوشتن ٬ ملکه می کند عمق جمله را ...
 
خواستی زندگی کنی ٬ با دیوانه هم پیاله شو ٬ عاقل زیاد است اما...غرورشان هم بام به بام ابولِ تهران ٬ "میلاد" است !
عمارتِ دیوانه به لمحه ی نگاهی می ریزد و خراب می شود . آن هم یکبار تا خاک . اما خرابه اش را فرشتگان سجده می کنند ٬ وگرنه همین "میلاد" را کدام دیوانه ای سجده می کند ؟!
...
چاره اش دویدن بود . با پوتین ٬ روی برف ... شب قدر بود انگار ٬ چیزی به جانم ریخت که زیاد بود ٬ که خیلی بود ! یک جمله بود ٬ دو حرف داشت...خیلی بود...
تاب نیاوردم ... دویدم که دور شوم ... تا ریز شوم ... تا خدا هم چشمهایش را برای دیدنم تنگ کند ... تا خوابش ببرد ... تا رعشه از جانم بیفتد ...
نمی دانم ٬ تو در من شده بودی یا من از خود بیرون ؟
بیچاره موسی ! چه کشید ٬ خدایش را که دید ... نترکید ؟
...
اول و آخرش به دست اوست ٬ به زور و ضربِ دگنک هم که شده ٬ به ذهن آکبندت فرو می کند !
دوست دارم دگنک باشم ٬ خودش هم راضیست . چیزی گفتی ؟!
 
قلندری می گفت : قلندرانیم ...
شکایتی نیست ...
باران می بارد ٬ زیر سقفم خشکِ خشک ٬ احیا گرفته ام به فرمول عرضه و تقاضا ٬ حذفش می کنم بی محابا ٬ کنج عزلتم را دوست دارم ٬ تو هم خوابی ...
 
نرم نرمک به خواب باشی ٬ مطاع ماست !
شبِ اینجا بارانیست ...
به صبحِ در راهت ٬ خوبم .
 
                                                                                                  امضا : من نه منم 
                                                                                                         نا تمام 
 
 
پ . ن : کاش عکسی بود ٬ می چسباندم به شیشه ات !
 
نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در یکشنبه 16 دی1386 |
 
تقدیم به روح خداوندگار که حوالی ما پر نمی زند و تعظیم به جسمش که در هاله ای ٬ پشت پرده ای چون ملا عمر فقید در مصاحبت با ما پنهان مانده است !
 
 
دستي كه اما همبر تنت نمي شود

جانم برایت بگوید که : جان از بر ما رفته است و آنچه هست سودای توست .

زبانم برایت بگوید که : قاصر شده است، در توصیف جمال و جلالت ٬ که لسان ما را تو عقده گشائی .

دستم برایت بگوید که : زمستان است و خون نمی رسد به سر انگشتانم که در حسرت لمس دستانت سرد و سردتر می شوند .

پایم برایت بگوید که : پیش نمی رود ٬ نه به مجلس وعظی و نه مجلس طربی ٬ که مانده است همین اواسط زمین و آسمان و پاچه شلوارمان ٬ گشاد و آویزان و ترسی به دل و خاری به چشم که بپاید دوردستها را ٬ که پوزه ای به طمع ٬ دندان  روی دندان نخاید و هوس نکند پاچه بگیرد و بدرد . که می ترسم به مویت قسم !

پاي تو و جان ما

چشمم برایت بگوید که : خیس می بیند همه جا را . دائم الخمر است بی شرف ٬ که شرف بودنش به عزت و شرف لا اله الا توست .

دماغم برایت بگوید که : قطره قطره "سدیم کلراید" ٬ راه کیپ شده ی هیکل قیطونش را باز نمی کند و صدایی که گهگاه بیرون زند از حنجره ٬ به صدایی می ماند که مسیر تاریک و نمور پولیکای شماره دو را پشت سر گذاشته است.

که جان به جانش کنی ٬ باز نمی شود.

نای و ريه ام برایت بگوید که : - هر چند حرفی نزند بهتر است بس که منقوش است به رد دود سیگار لعنتی كه پیچیده در تو در توی دالانش و چه بگوید که هوا را آلوده می کند و شهر اوضاعش وخیم است و منو اکسید کربن این شهر کثیف روی خط هشدار می پلکد و آبستن حادثه است - دست کم خفه باشد وزین است به رعایت حقوق شهروندی !

که بگویی معاف شوم ٬ ترک می کنم همین یک قلم را هم ٬ دست به سینه . شهردارم .

 

گفتنی ها زیاد تر از این است و اعضا و جوارح نیز ٬ اما همه اش گفتنی نیست و گفته اند نگویم ٬ که در مذهب رندان سینه سوخته ٬خرق عادت است و ما نیز به جان عزیزت در عادتیم این روزها !

 

جان کلام اما یک چیز بود که لابلای ماشینهای سرخط نیایش ٬ زیر چراغ گرد سوز پراید برایت خواندم خداوندگار ٬ که شهادت دادم که نیست زنی جز تو ٬ که کاش زن بودی ٬ نه خدا !

که دودش به چشم خودت می رود ٬ که گفته باشم !

 

وگرنه این دل لاکردار عجیب چنگ می زند به وجودم " که بنال دیگر حرفت را " .  که خب،دل است دیگر و تاب آوردنش به معجزه می مانست و می ماند . تو اما خرده نگیر از ما که تویی خداوندگار .

 

تو در سکوت ٬ به لغزش پوست نازکت روی سبز استخوان دماغت حرف می زنی و سردماغم می آوری و باور كن كه نگفته مي شنوم و من به ادا و اطوار پشت همین واژه ها که یکی به نرد و یکی به تخته و شتری که نباید دیده شود و ... هیس !

خب چاره ای ندارم و خردسالم و احساس و حالمان هم كه خوش نيست را خودت گفته اي. پس از ما بپذیر دیگر . که نازت را کلن چند !؟

 

واژه ها هم که عمقی ندارند نابخردان ٬ که فقط هیچ و پوچ یدک می کشند و عرضه ندارند حال و فال را جملگی در آن جمله ی دو حرفی جا کنند و تقصیر تو نیست اگر به روسریت هم حساب نمی کنی و ما ، تیز گوش کرده ایم و کند زبان ، که بشنویم صدای جیرینگ دوزاری ات را که خب ، بنواز دیگر و خرسندمان کن و راستی گفتی کلن چند ؟!

چند كنم تو را طلب

زیاده عرضی نیست دیگر ...

 

روحت در جوار فرشتگان درگاهت و جسمت پشت پرده در برابر دیدگان ما چو هاله ای سیاه و خوش اندام ٬ همیشه رقصان و جنبان .

 

راستی سلام 

 به لطف در راهت ، خوبم !

 

                                                                                                               عزت مزید

                                                                                                               امضا : من

                                                                                                                 نا تمام

 

پ.ن : تمام عكسها دزديست ، از وبلاگ گاو خوني.

 

نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در پنجشنبه 6 دی1386 |