
جانم برایت بگوید که : جان از بر ما رفته است و آنچه هست سودای توست .
زبانم برایت بگوید که : قاصر شده است، در توصیف جمال و جلالت ٬ که لسان ما را تو عقده گشائی .
دستم برایت بگوید که : زمستان است و خون نمی رسد به سر انگشتانم که در حسرت لمس دستانت سرد و سردتر می شوند .
پایم برایت بگوید که : پیش نمی رود ٬ نه به مجلس وعظی و نه مجلس طربی ٬ که مانده است همین اواسط زمین و آسمان و پاچه شلوارمان ٬ گشاد و آویزان و ترسی به دل و خاری به چشم که بپاید دوردستها را ٬ که پوزه ای به طمع ٬ دندان روی دندان نخاید و هوس نکند پاچه بگیرد و بدرد . که می ترسم به مویت قسم !

چشمم برایت بگوید که : خیس می بیند همه جا را . دائم الخمر است بی شرف ٬ که شرف بودنش به عزت و شرف لا اله الا توست .
دماغم برایت بگوید که : قطره قطره "سدیم کلراید" ٬ راه کیپ شده ی هیکل قیطونش را باز نمی کند و صدایی که گهگاه بیرون زند از حنجره ٬ به صدایی می ماند که مسیر تاریک و نمور پولیکای شماره دو را پشت سر گذاشته است.
که جان به جانش کنی ٬ باز نمی شود.
نای و ريه ام برایت بگوید که : - هر چند حرفی نزند بهتر است بس که منقوش است به رد دود سیگار لعنتی كه پیچیده در تو در توی دالانش و چه بگوید که هوا را آلوده می کند و شهر اوضاعش وخیم است و منو اکسید کربن این شهر کثیف روی خط هشدار می پلکد و آبستن حادثه است - دست کم خفه باشد وزین است به رعایت حقوق شهروندی !
که بگویی معاف شوم ٬ ترک می کنم همین یک قلم را هم ٬ دست به سینه . شهردارم .
گفتنی ها زیاد تر از این است و اعضا و جوارح نیز ٬ اما همه اش گفتنی نیست و گفته اند نگویم ٬ که در مذهب رندان سینه سوخته ٬خرق عادت است و ما نیز به جان عزیزت در عادتیم این روزها !
جان کلام اما یک چیز بود که لابلای ماشینهای سرخط نیایش ٬ زیر چراغ گرد سوز پراید برایت خواندم خداوندگار ٬ که شهادت دادم که نیست زنی جز تو ٬ که کاش زن بودی ٬ نه خدا !
که دودش به چشم خودت می رود ٬ که گفته باشم !
وگرنه این دل لاکردار عجیب چنگ می زند به وجودم " که بنال دیگر حرفت را " . که خب،دل است دیگر و تاب آوردنش به معجزه می مانست و می ماند . تو اما خرده نگیر از ما که تویی خداوندگار .
تو در سکوت ٬ به لغزش پوست نازکت روی سبز استخوان دماغت حرف می زنی و سردماغم می آوری و باور كن كه نگفته مي شنوم و من به ادا و اطوار پشت همین واژه ها که یکی به نرد و یکی به تخته و شتری که نباید دیده شود و ... هیس !
خب چاره ای ندارم و خردسالم و احساس و حالمان هم كه خوش نيست را خودت گفته اي. پس از ما بپذیر دیگر . که نازت را کلن چند !؟
واژه ها هم که عمقی ندارند نابخردان ٬ که فقط هیچ و پوچ یدک می کشند و عرضه ندارند حال و فال را جملگی در آن جمله ی دو حرفی جا کنند و تقصیر تو نیست اگر به روسریت هم حساب نمی کنی و ما ، تیز گوش کرده ایم و کند زبان ، که بشنویم صدای جیرینگ دوزاری ات را که خب ، بنواز دیگر و خرسندمان کن و راستی گفتی کلن چند ؟!

زیاده عرضی نیست دیگر ...
روحت در جوار فرشتگان درگاهت و جسمت پشت پرده در برابر دیدگان ما چو هاله ای سیاه و خوش اندام ٬ همیشه رقصان و جنبان .
راستی سلام
به لطف در راهت ، خوبم !
عزت مزید
امضا : من
نا تمام
پ.ن : تمام عكسها دزديست ، از وبلاگ گاو خوني.