ای مسیحا
بگشا
در دروازه ی آزادی را ...
من ٬ در این ظلمت زندان
ـ تنها ـ
رج به رج خاطره را
- چو اسیری که دگر واداده
و تنش را به تن سرد قفس چسبانده -
غل و زنجیر نمودم
بر خویش .
سردی آهن دل سرد
به تنم ماسیده
هم اتاقِ منِ بی فکرِ فراموشی
هر روز
سایه ی چون شبح مرد نگهبان قفس .
منم اینجا
ـ تنها ـ
مرد ناکامی که
از نفس افتاده
آه ای مسیحا
بگشا
درِ دروازه ی آزادی را ...
آه ای مسیحا
تو بگو
آیا ...
مهرِ این دلزده از تنهایی
در همین دالانها
هرگز ...
فارغ از تبرئه ی حبس ابد
آیا...
در همین دالانها
مهرِ این مرد اسیر
هرگز...
بر دلت افتاده ؟ *
* ۱۰ بهمن ماه ۱۳۸۶
تهران

نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در یکشنبه 14 بهمن1386
|