تبليغاتX
ميم.ميم

 

من مرده ، تو زنده

توهم نيست ، بخشي از روياست . روياي آدمهايي كه چرك شده اند به پوست اين شهر .

خيال نيست ، خود آرزوست .  در هم شدن دستهاي بريده از زمانه در دستهاي – تو بگو – حوا .

حوا كه بميرد ، آدم مي ميرد و اين دنيا به نفس آدمها زنده است ، پس همه مي ميريم !

من مرده تو زنده

صاحب دنيا و اخري به بهانه ي حوا گناه هياهوي روز را به سكوت شب مي بخشد !

 من مرده تو زنده

ببين چگونه به سيخ مي كشند ارواح سركش را كه فقط تشنه ي هوايند و خام خام مي خورندشان .

 

 

افسانه نيست آن اسطوره ها كه كره را چرخيدند فقط به يك هو ا٬ كه بعضي يافتند و رستگار شدند و الباقي بي هوا چرك شدند به پوست شهر و ريختند توي يكي از همين سوراخها كه مي رفت به فاضلاب !

 برادر قصه نيست ، داستان راستان است ...

 

اين غبارها ، اين پرايد ها و پيكان ها كه لشمان را هر روز اين طرف و آن طرف مي برند ، داناي كل داستان همان مسافر ها هستند . همانها كه نشستند و كرايه دادند ، اما راننده هم نفهميد كوله بارشان چه بود ! (ادعايش نگذاشت كه بفهمد طفلي )

همانها كه چيزي نمي خواهند جز همان رويائي كه گفتم بخشي از روياست  و رويا وقتي كمال و تمام مي ماند در اتمسفر اين شهر، كه تمام شوي ، نه از آن تمام شدنها كه دنيا فانيست و الخ ...

تمام شوي در همان هوا ، آن هم نه يكباره ، كه ذره ذره ، حس كني تمام شدنت را – توبگو – سوختن و شمع و اين حرفها .

فرقي نمي كند اما ، تمام كه شوي در اين هوا ، تازه شروع شده اي ! انگار انسان شده اي .

وگرنه عود و عنبر و شراب و قدیسه ها تمام مي شود و اما مستي تمام شدني نيست . اين را هم به سلامتيت ...!

 

"دمسازِ دو صد كيش" كه پاي دودِ عود نسوخت و نرفت ! باقيست تا حيات بخشد .

 

اويي كه تكه اي از بهشت را روي زمين آفريد ، عيانش نساخت . سرّش كرد در گنجه اي ، پشت دري ، پستويي ، جسمي ، چه مي دانم – تو بگو – حوايي !

آورد روي زمين كه بگردي . خوش خياليست اما يافتن ! تنهائيم و مدام سرگشته .

سرچ تمام شدني نيست ، آن هوا را بايد جست . كه جستنش همان دنيا و عقباي آدم است ! (كه بود اين را مي گفت؟)

 

تازه وقتي رسيدي ، در مي زني باز نمي شود ! ندايي هم نمي آيد ، مي ترسي كه نباشد و بيهوده بكوبي !

اما آنقدرها آمده اند و در زده اند و صدايي نشنيده اند و راست كوچه را گرفته اند به قصد خيابان و اتوبان كه هنوز هم حيران مي رانند توي همين شهر ! سوار پرايدها و پيكانها .

مسافرشان كه باشي ادعا مي كنند راننده اند ..س دستها !

اما نشستن و آدامس جويدن – تو بگو – صبر ، مفتاح الابواب است !

هر خانه اي هم كه باشد ، زباله كه دارد ، بيايد و بگذارد دم در ! پس تا ساعت 7 عكس بگير ، بخند ، آدامس بجو ، - تو بگو – زندگي كن ، تا شهرداري بيايد و در را بكوبد . (شهرداري ما ساعت 7 آشغال روبي مي كند امسال )

اما بدان كجا نشسته اي . كه لعنت خدا به اين شهر پر در و پيكر !

 

من مرده تو زنده

روزي ، روي تمام شيشه هاي عقب پرايدها و پيكان ها مي نويسند :

                                   
                                                 در حسرت حوا ...
 
 
پ . ن : کاش از حوا عکسی داشتم ٬ می زدم تنگ این پست !

نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در پنجشنبه 22 فروردین1387 |

 

 

كاش در يكي از همين دلگرميها

تو را بيابم

تو را كه

آونگِ ساعتِ خاطراتم هستي

         خاطرات من ، بي تو ، مرور نمي شوند

     يا بهتر بگويم :

         خاطرات منِ بي تو ، مرور نمي شوند !

 

   شبها

    حافظه ام مثل ساعت كار مي كند

  و زل مي زنم به نوسان آونگ تو

     مدام خوابم مي گيرد !

 

خواب مي بينم

- كه بي گناه -

  توي آب رودخانه

     غسل تعميدم مي دهند

و تو

واژه ها را به صليب مي كشي

تا منِ رهيده از من

بي خود و بي جهت

كلمه اي را بجويم

كه اعتراف كنم !

و وقتي نيافتم

         پدر مقدس را روي زمين بياورم

       تا در گوشهايش

            اسم تو را فرياد بزنم !

 

تو قديسه ي من بودي

   اما

    تمام شدي !

                     

و حالا من

اعتقادم را مثل قاصدك

فوت كرده ام

تا شمع هستي را

    به همين هوا خاموش كنم ... *

 

 

* تهران – بهار 87

 

 

نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در جمعه 16 فروردین1387 |
 
 
 
           دلم رمیده شد و غافلم من درویش
                                                          که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
           خیال حوصله بحر می پزد هیهات
                                                           چهاست در سر این قطره محال اندیش 
 
 
 
 
نوشته شده توسط ميثم ميرزنده دل در دوشنبه 5 فروردین1387