جاده ها حرف اول و آخر را مي زنند . در رسيدن ، در نرسيدن ، در ناگهان بي هوا گم شدن ، در گم شدن بي هوا !
دست تقدير را جاده ها رو مي كنند براي آنها كه مقدرشان شده است خسران .
دست جاده ها ، صبحها قبل از سلام آفتاب براي رهگذران ، اين رو و آن رو مي شود.
جاده ها قاموس غريبي دارند ، در پيچ هاي روشن رسيدن و گردنه هاي تاريك نرسيدن . اين جاده ها هستند كه رهگذرانشان را انتخاب مي كنند و دلگرمي رهگذران هر كدام چيزيست ...

صبحها قبل از سلام آفتاب ، هيچ سيگاري بي دليل روشن نمي شود !
جاده ها ديكتاتور عاطفه هستند . عاطفه هائي كه به لمحه اي شكل مي گيرد و ناقوس صدايش تا لمحه ي آخر ، توي گوش رهگذران صدا مي كند . از همانها كه مي گويي : " آآآآآه " . كه يعني دلت غصه به دوش است !
جاده ها دست تقدير را رو مي كنند و همان عوارضي اول ، به سياه نوشته اند :
" ان الانسان لفي خسر " كه يعني بايد دوبله بپردازي !
رهگذرها نه بدهكار مي شوند نه طلبكار . اين جاده ها هستند كه بدهكار عالم و " آدمند " (خاصه بي حوايش )
هر كدام چيزي برايمان مانده در كوله بار و نمانده ها مانده در توشه ي حسرت كه سنگين ترين بار عالم است .
" كي مي رسيم ؟ كي مي رسيم ؟ " ورد زبان ، سرابها را مي شماريم و اما جاده ها يك لحظه هم از نفس نمي افتند .
جاده ها متفكرترينِ عالمند !
زائرينِ "ميانبر دوست " را به قهقرا مي كشانند . هر كه مي خواهد باشد . خواه " آدمي " پر احساس ، خواه " حوايي " عاقل ! از همان حوا ها كه احساسشان به كف ماهيتابه ي عقل ماسيده ! از همان حوا ها كه مدام چيزي توي ماهيتابه ي عقلشان تفت مي دهند و آنقدر هم مي زنند تا...
مسير گم كردن، عادت رهگذزان است . چه با آذوقه ، چه بي آذوقه . (خاصه اگر "حوا" چشم و ابرويي داشته باشد ! )
گم شدن عادت شده است . چه با فانوس ، چه بي فانوس ، و جاده ها با گم شده گان به جماع مي روند ... بي فانوس !
و دردي ناجور دارد !
نپرس " كي مي رسيم ؟ كي مي رسيم ؟ " ، تاب بياور . آنقدر دوام بياور كه آب از سر بگذرد .
رهگذراني كه آب و سراب از سر گذرانده اند و آنقدر ستون به ستون حروله كرده اند چو هاجر ، مي دانند نفس جاده ها را چه چيز بند مي آورد !
اما...
چه باد ، چه نباد ! جاده ها حرف اول و آخر را مي زنند . در رسيدن ، در نرسيدن ، در ناگهان بي هوا گم شدن ، در گم شدن بي هوا !

كاميونها راوي قصه ي جاده ها هستند ! بس كه رفته اند و برگشته اند . بس كه گشته اند "نبودن" را و بس كه گفته اند "نگشتن" را .
كاميوني را دوست تر مي دارم كه نوشته باشد :
"سلطان غم ، آدم !" (خاصه بي حوايش !)
بعد نوشت : اینجا را کسی می خواند کلن ؟!