تبليغاتX
ميم.ميم

 

اين قصه سر دراز دارد ...

تمام هيكلم را كه پشم و پرز بگيرد ، سياهي موهايم كه به فناي سفيدي بروند

دستهايم كه چغر شوند و چشمهايم آب ديده و گوشهايم دراز و بي قواره

مي ترسم ...

مي ترسم باز همانجا بنشينم و

دستهايم را مماس صورتم بگيرم به قصد سرِ عين !

و لعنت كنم

تمام بوستانهاي عالم را

تمام "الف" هايي را كه اول و آخر

اسم ها و آرزوها را مثل ديوار بسته اند .

... 

مي ترسم از قصه هايي كه سر دراز دارند .

 

 

چه برو و بيايي ، چه كيا و بيايي راه مي اندازي براي به شماره انداختن نفس اين،از نفس افتاده .

مراعات كن ، به عظمتت قسم بي گناه سلاخي مي كني .

 

آن خيابان با سپاه درختهايش عمود شده است بر وسط اين شهر و من مي دانم كه اين شهر دارد تمام مي شود ، مي بينم !

و بعد از آن فقط مي ماند آن عمود و اين هيكل و هيبت لت و پار غنوده به ديوار و خسته .

 

روا نيست چنين كردن با مردي كه شبها روي كارتن خاطراتش مي خوابد . كريمانه نيست رسم نمك پاشي روي زخم هاي كهنه .

مراعات كن ، به عظمتت قسم بي گناه سلاخي مي كني .

 

حالا هم شكايتي نيست ، ولی كاش خستگان عالم را كه هر كدامشان شهري دارند تمام شده ، تحفه اي ببخشي بهر سامان .

حتم مي خواهي بگويي همين درد ها ، سامان روزگارشان است و ما بگوئيم نخواستيم اين سامان را و باز تو ما طغيانگران را لعنت كني . ما را و شهرهايمان را و خاطره هايمان را ... و لعنت كني

و مدام عمودها درازتر و سنگين تر شوند روي گرده هايمان و باز تو لعنت كني ، و آنقدر لعنت كني كه از سر اجبار، خستگي و تنهايي را به عقد دائم خويش درآوريم .

باز تو لعنت كني  و لعنت كني ، لعنت شدگان عالم را و قسم بخوري كه گريزي نيست براي آنها و باز لعنت كني . در حاليكه ما شبها خسته به جماع با تنهايي مي رويم كنج عزلتمان .

و تو اما همچنان لعنت كني و باز لعنت كني ...

و ...

 

اين دور تسلسل باطل را تقاطعي بفرست . بيا و از سر كرامت تحفه اي به كاممان برسان . بيا و تمامش كن ...

بلكه در دنيايي كه وعده كرده اي سوختيم و اما از لعنت هايت در امان مانديم .

 

وقتي درد ميپيچد لاي هجاي واژه ، واژه بزرگ مي شود اما نمي تركد .

تو را به حرمت واژه و لطافت قلبش مراعات كن . قلب ما ريش ريش است ، چاقو به دست، جان و دلمان را سلاخي نكن ... خسته ام ،‌بگذار بخوابم .

 

 

نوشته شده توسط ميم ميم در دوشنبه 4 شهریور1387 |