آرام و بي صدا
تكانده مي شوم از خستگي روز
روي بالشي ،
و ته مانده هاي روز را مي تكانم
توي زير سيگاري
چيز ديگري باقي نمي ماند
جز يك مشت قرار و كار
براي روز آينده .
آدم ها ، قديسه ها تمام مي شوند
اما
خاطراتشان مي ماند
براي روز آينده ، روز هاي آينده .
خيالم راحت است
هر چه خودم را مي تكانم
خاكستريست كه به لمحه اي
مي رود با باد...
تمام مي شوم
بي كه خاطره اي باشم .
خداست
كه روزها ، پك مي زند
به آدمها .
و شبها
آرام و بي صدا
ته مانده ها را
مي تكاند روي زمين.
و ما شده ايم
خاكستر عيش خدا !
و اين زمين
بستر خاكستر...
چه بنامم تو را ،
اي زمين ،
اي زير سيگاري آسمان ...! *
*تهران - مهر ماه ۸۷