يك ماهِ تمام را كار كرده بود و حالا توشيباي 14 اينچ نارنجي رنگِ سمساري توحيدي روي ميز پايه كوتاه رنگ و رو رفته اش زير آفتاب پشت بام بود . برزيل و ايتاليا . دلش مي خواست براي يكبار هم كه شده كاپيتان دونگا را در حال حركت ببيند ...صداي فرياد پدرش كه داشت سعي مي كرد درِ پشت بام را باز كند ، نگذاشت بين همه ي آن برفك هاي سياه و سفيد ، كاپيتان دونگا را پيدا كند.
پ . ن : يك نيمه شب از خواب پريدم و تا صبح چند تا از اين داستانك ها نوشتم . پست قبلي هم يكي از آن ها بود كه طبق عادت ديرينه - مثل شعر هايم - بي جرح و تعديل اينجا منعكس مي شوند . خيلي با معماري حرفه اي داستان كوتاه آشنا نيستم ، اگر كسي خواند و رهنمودي داشت لطف مي كند اگر دريغ نكند . اهل فن هم به بزرگواري خويش مرا خواهند بخشيد .