
كاش در يكي از همين دلگرميها
تو را بيابم
تو را كه
آونگِ ساعتِ خاطراتم هستي
خاطرات من ، بي تو ، مرور نمي شوند
يا بهتر بگويم :
خاطرات منِ بي تو ، مرور نمي شوند !
شبها
حافظه ام مثل ساعت كار مي كند
و زل مي زنم به نوسان آونگ تو
مدام خوابم مي گيرد !
خواب مي بينم
- كه بي گناه -
توي آب رودخانه
غسل تعميدم مي دهند
و تو
واژه ها را به صليب مي كشي
تا منِ رهيده از من
بي خود و بي جهت
كلمه اي را بجويم
كه اعتراف كنم !
و وقتي نيافتم
پدر مقدس را روي زمين بياورم
تا در گوشهايش
اسم تو را فرياد بزنم !
تو قديسه ي من بودي
اما
تمام شدي !
و حالا من
اعتقادم را مثل قاصدك
فوت كرده ام
تا شمع هستي را
به همين هوا خاموش كنم ... *
* تهران – بهار 87